تبلیغات
روانشناسی و عشق و داستان - مطالب ابر شعر
تا چند به خود در نگری چندینی
  • مربوط به موضوع » شعر

تا چند به خود در نگری چندینی
در هستیِ خود رنج بری چندینی

یک ذرّه چو وادید نخواهی آمد
خود را چه دهی جلوه‌گری چندینی

آن به که ز عقل خود جنون یابی باز
ور دل طلبی میان خون یابی باز

تا یک سر سوزن از تو باقی‌ست هنوز
سر رشته‌ی این حدیث چون یابی باز

گر می‌خواهی که باز یابی این راز
بی‌خود شو و با بی‌خودی خویش بساز

چون بی‌خودی‌ست اصل هر چیز که هست
تو کی یابی چو در خودی جوئی باز

اول باری پشت به آفاق آور
پس روی به خاک کوی عشاق آور

گر می‌خواهی که سود بسیار کنی
سرمایه‌ی عقل و زیرکی طاق آور

آنجا که روی به پا و سر نتوان رفت
ور مرغ شوی به بال و پر نتوان رفت

از عقل برون آی اگر جان داری
کاین راه به عقل مختصر نتوان رفت



 محمد بن ابراهیم عطار


كلمات كلیدی : شعر ، محمد بن ابراهیم عطار ،

راهی به جز این‌تان نیست
  • مربوط به موضوع » شعر

خو کرده‌اید و دیگر
راهی به جز این‌تان نیست
‏که از بد و خوب
هم‌چنان
‏هر چیز را آینه‌ئی کنید،
‏تا با ملاکِ زیباییِ صورت و معناتان
‏گِرد بر گِردِ خویش
‏هر آن‌چه را که نه از شماست
‏به حسابِ زشتی‌ها
‏خطی به جمعیتِ خاطر بتوانید کشید و به اطمینان،
‏ چرا که خو کرده‌اید و دیگر
‏به جز این‌تان راهی نیست
‏که وجود خویشتن را نقطه‌ی آغاز راه‌ها و زمان‌ها بشمارید؛
کرده‌ها را
‏با کرده‌های خویش بسنجید و گفته‌ها را
‏با گفته‌های خویش ...
‏لاجرم به خود می‌پردازید
‏آن‌گاه که من به خود پردازم؛
‏و حماسه‌ئی از شجاعت خویش آغاز می‌کنید
‏آن‌گاه که من
‏دست اندر کار می‌شوم حتا
که نقطه‌ی پایان را
‏بر این تکرار ابلهانه‌ی بامداد و شام بگذارم
‏و دیگر
‏رای تقدیر را
به انتظار نمانم.
‏دردی‌ست،
‏با این همه دردی‌ست
‏دردی‌ست
‏تصور نقاب اندوهی که به رخساره می‌گذارید
‏هنگامی که به بدرقه‌ی لاشه‌ی ناتوانی می‌آئید
‏که روزهایش را همه
‏با زباله و ژندهْ‌جُلپاره
‏به زباله‌دانی بوناک زیست
چونان الماس‌دانه‌ئی
‏که یکی غارتی به نهان برده باشد.


برگرفته از:
 احمدشاملو؛ آیدا: درخت و خنجر و خاطره!؛ چاپ پنجم؛ تهران: مروارید 1376.

كلمات كلیدی : شعر ، احمدشاملو ،

جرأت دیوانگی
  • مربوط به موضوع » شعر

جرأت دیوانگی
مردن چقدر حوصله می‏خواهد
بی‏آنكه در سراسر عمرت
یك روز, یك نفس
بی حس مرگ زیسته باشی!
امضای تازهء من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای كاش
آن نام را دوباره
پیدا كنم
ای كاش
آن كوچه را دوباره ببینم
آنجا كه ناگهان
یك روز نام كوچكم از دستم
افتاد
و لابه‏لای خاطره‏ها گم شد
آنجا كه
یك كودك غریبه
با چشمهای كودكی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است!
آه, ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها كه جرأت دیوانگی كم است
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست كم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است!

قیصر امین پور


كلمات كلیدی : شعر ، قیصر امین پور ،

سكوت سرشارازناگفته هاست
  • مربوط به موضوع » شعر

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش، روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
وزبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم

مارگوت بیكل
ترجمه: احمد شاملو 


كلمات كلیدی : شعر ، مارگوت بیكل ، احمد شاملو ،

قصه‌ی شهر سنگستان
  • مربوط به موضوع » شعر

دو تا كفتر
نشسته‌اند روی شاخه‌ی سدر كهنسالی
كه روییده غریب از همگنان در دامن كوه قوی پیكر.

دو دلجو مهربان با هم.
دو غمگین قصّه‌گوی غصّه‌های هردوان با هم.
خوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم.

دو تنها رهگذر كفتر.
نوازش‌های آن این را تسلّی‌بخش،
تسلّی‌های آن این را نوازش‌گر.
خطاب ار هست: «خواهر جان»
جوابش: «جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش»

- «نگفتی، جان خواهر! اینكه خوابیده‌ست اینجا كیست.
ستان خفته‌ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی‌خواهد ببیند روی ما را نیز كو را
[دوست می‌داریم.
نگفتی كیست، باری سرگذشتش چیست»

- «پریشانی غریب و خسته، ره ‌گم‌كرده را ماند.
شبانی گلّه‌اش را گرگ‌ها خورده.
وگرنه تاجری كالاشْ را دریا فرو بُرده.
و شاید عاشقی سرگشته‌ی كوه و بیابان‌ها.
سپرده با خیالی دل،
نه‌ش از آسودگی آرامشی حاصل،
نه‌ش از پیمودنِ دریا و كوه و دشت و دامان‌ها.
اگر گم‌كرده راهی بی‌سرانجام است،
مرا به‌ش پند و پیغام است.
در این آفاق من گردیده‌ام بسیار
نماندستم نپیموده بدستی هیچ سویی را.
نمایم تا كدامین راه گیرد پیش:
ازین‌سو، سوی خفتنگاهِ مهر و ماه، راهی نیست
بیابان‌های بی‌فریاد و كهسارانِ خار و خشك و بی‌رحم است.
وَزآن‌سو، سوی رستنگاهِ ماه و مهر هم، كس را پناهی نیست.
یكی دریای هول هایل است و خشمِ توفان‌ها.
سدیگر سویْ تفته دوزخی پُرتاب.
و آن دیگر بسیطِ زَمهریر است و زمستان‌ها.
رهایی را اگر راهی‌ست،
جز از راهی كه روید زآن، گلی، خاری، گیاهی نیست ...


برگرفته از كتاب:
اخوان ثالث، مهدی؛ از این اوستا؛ چاپ شانزدهم؛ تهران: نشر زمستان 1387.


كلمات كلیدی : شعر ، م. امید ، اخوان ثالث ، قصه‌ی شهر سنگستان ،

کم کم

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌ گیری که بوسه ‌ها قرارداد نیستند
و هدیه ‌ها، معنی عهد و پیمان نمی ‌دهند.

کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم می ‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای این که
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می ‌گیری که خیلی می ‌ارزی.

خورخه لوییس بورخس


كلمات كلیدی : شعر ، قطعات ادبی ، خورخه لوییس بورخس ،

باز این چه شورش است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
‎این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان
در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند

محتشم کاشانی


كلمات كلیدی : شعر ، محتشم کاشانی ، محرم ، مناسبتی ،