تبلیغات
روانشناسی و عشق و داستان - مطالب ابر داستان
آبروی عاشق

شیوانا همراه شاگردان از مسیری عبور می کرد. به یک آبادی رسیدند و کنار رودخانه نشستند تا استراحت کنند. تنی چند از اهالی آن آبادی نیز کنار رودخانه ده مشغول فروش محصولات خود بودند
در این هنگام شیوانا و شاگردان متوجه شدند که دو فروشنده با وجودی که جنس هایی کاملا مشابه داشتند و قیمت هایشان هم یکسان بود اما یکی از آنها فروش بیشتری داشت و اهالی دهکده بیشتر از او خرید می کردند. نکته جالب این بود که رهگذران هم برای خرید بیشتر به او مراجعه می کردند. این نکته برای شاگردان جالب به نظر رسید. برای همین از شیوانا جدا شدند تا دلیل این پرمشتری بودن آن فروشنده را کشف کنند.
ساعتی بعد همگی دور شیوانا نشستند و نتیجه تحقیق خود را با هم در میان گذاشتند. مشخص بود که فروشنده پرطرفدار جوانی است فقیر اما محجوب که دلباخته دختر ثروتمندترین شخص دهکده شده که اتفاقا دختری فهیم و با کمالات است. با وجود اختلاف طبقاتی این جوان دست از عشق خود برنداشته و قول داده که به هر ترتیبی شده پول و ثروت لازم برای ازدواج را فراهم کند
جوانی که فروش کمتری داشت یک فرد راحت و بی خیال و عاشق پرورش کبوتر بود و برای کسب معاش و گذراندن امور زندگی خود فروشندگی می کرد و به محض این که فرصتی به دست می آورد به سراغ کبوتربازی و سرگرمی های خودش می رفت.
یکی از شاگردان گفت: "اما ما هنوز نفهمیده ام چرا با وجودی که هر دو جوان از یک طبقه اجتماعی هستند اما مردم دهکده برای جوانی که دلباخته دختر ثروتمند دهکده است احترام بیشتری قایل هستند و ترجیح می دهند بیشتر از او خرید کنند؟"
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "جواب ساده است. آبروی عاشق بسته به چیزی است که عاشقش است. آن کبوترباز عاشق کبوتر و بازی است به همان اندازه هم نزد مردم آبرو و احترام دارد. اما آن فروشنده دیگر دختری صاحب کمال از خانواده ای بالاتر از خود را انتخاب کرده و برای رسیدن به او تلاش می کند. طبیعی است که آبرو و اعتبار و ارج و قرب بیشتری نزد مردم دارد و اهالی ترجیح می دهند از او بیشتر خرید کنند تا در مسیری که انتخاب کرده او را یاری رسانند."
سپس شیوانا به فروشنده کبوترباز اشاره کرد و گفت: "می گویند عشق چشمان آدم را کور می کند. وقتی انسان عاشق و دلباخته چیزی شود که کم ارزش و بیهوده باشد، باید بداند که آبرو و اعتبار خود را که بسیار ارزش دارد و می تواند برای او ثروت و راحتی فراهم کند بی آن که بداند به پای معشوق خود می ریزد. بنابراین اگر انسان قرار است عاشق شود بهتر است دل به چیزی بسپارد که ارزش داشته باشد و آبرو و اعتباری شایسته برای او به ارمغان آورد


كلمات كلیدی : داستان ، شیوانا ،

برخیز عزیزم، برخیز

نامش را، روی آن صلیب زمخت و درهم شکسته، دیگر نمی‌شد خواند. مقوای تابوت پاره شده بود و آنجا که چند هفته پیش هنوز تپه‌ای پابرجا بود، اکنون گودالی وجود داشت که در آن گُل‌های کثیف و گندیده، رشته‌های طناب‌های رنگ‌ورو رفته، سوزن‌های کاج و شاخه‌های بی‌برگ روی هم جمع شده و تصویری از توده‌ای مخوف را پدید آورده بود. بی‌شک شمع‌ها را نیز دزدیده ‏بودند.
آهسته گفتم: «‏برخیز عزیزم، برخیز دیگر.» ‏و اشک‌هایم با باران به هم آمیخت، باران با آن صدای یک‌نواخت که هفته‌ها بود می‌بارید.
‏چشم‌هایم را بستم. از این‌که آرزویم برآورده شود، هراس داشتم. پشت پلک‌های بسته‌ام مقوای تاخورده‌ی تابوت را که می‌بایست اکنون روی سینه‌ی او قرار می‌داشت، به وضوح می‌دیدم؛ در حالی که جِرم نمناک زمین به‌سردی و حریصانه خود را درون تابوت جا می‌کرد، خم شدم تا تزیینات کثیف قبر را از روی خاک چسبناک بلند کنم. ناگهان حس کردم پشت سرم سایه‌ای از درون زمین سر برآورد، مانند شراره‌ای که گاهی از درون آتشی سرپوشیده سر برمی‌آورد.‏
‏سریع صلیب کشیدم، گُل‌ها را به زمین انداختم و باعجله به‌سوی ورودی قبرستان شتافتم. از درون گذرگاه‌های باریک که از بوته‌های متراکم پوشیده شده بودند، نور شامگاه بیرون می‌خزید. هنگامی که به راه ‏اصلی رسیدم، صدای زنگی، که از بازدیدکنندگان می‌خواست قبرستان را ترک کنند، به گوشم رسید. اما از هیچ کجا صدای قدمی نشنیدم، هیچ کجا هم کسی را ندیدم. تنها چیزی که حس می‌کردم، آن سایه‌ی بی‌شکل اما حقیقی بود که تعقیبم می‌کرد.
‏قدم‌هایم را سرعت دادم، دروازه‌ی زنگ‌زده و پرسروصدا را پشت سرم به‌هم زدم و از میان میدانِ دایره‌ای شکل که در آن یک واگن سرنگون شده‌ی تراموا، شکم برآمده‌ی خود را به باران سپرده بود، گذشتم. بارانِ لعنتی با لطافت روی صندوق‌های حلبی ضرب گرفته بود.
‏مدت‌ها بود که باران در کفش‌هایم نفوذ کرده بود، اما من نه سرما و نه رطوبت را حس ‏می‌کردم. تبی وحشیانه خون را تا سرحد اعضای بدنم می‌راند و در آن هراسی که از پشت سر به‌سویم روان بود، آن حالت نادر بیماری و ماتم را ‏حس می‌کردم.
‏مسیر من از میان کلبه‌های مفلوک که دودکش‌های‌شان دود غم‌انگیزی از خود بیرون می‌دادند، پرچین‌هایی که به‌طرز مخامره‌آمیزی به یکدیگر وصل شده بودند، مزارعِ رو به تیرگی، از جلوِ تیرهای تلگراف پوسیده که به نظر می‌رسید در تاریک و روشن شامگاه تکان می‌خورند و از میان محله‌های غم‌بارِ بی‌انتهای حومه‌ی شهر می‌گذشت. در حالی‌که بی‌توجه در گودال‌های آب پا می‌گذاشتم، هر لحظه با شتاب بیشتری به سوی نیم‌رخ دوردست و درهم‌شکسته‌ی شهر نزدیک می‌شدم که پوشیده در ابرهای ناپاک شامگاهی کنار افق همچون هزارتویی از ویرانه‌هایی سیاه‌رنگ در چپ و راست آشکار می‌شد. به ندرت صدایی گرفته و گنگ از میان پنجره‌ای که نوری ضعیف از آن بیرون می‌تابید، به گوشم می‌رسید. باز هم مزارعی با خاک سیاه، باز هم خانه و ویلاهای درهم فرو ریخته و من نیز هر لحظه آن هراسی را که کنار بیماری تب‌آلودم لانه کرده بود، ‏بیشتر و بیشتر در خود فرومی‌بلعیدم، زیرا واقعه‌ی دهشتناکی را حس می‌کردم. در حالی‌که پیش چشمانم تاریک و روشنِ شامگاهی به شیوه‌ی متعارف خود جمع می‌شد، پشت سرم هوا تاریک می‌گشت. من شب را پشت سر خود می‌کشیدم، آن را روی حاشیه‌ی دوردست افق می‌کشیدم و هر جا که پاپم را می‌گذاشتم، هوا تاریک می‌شد. از تمامی این‌ها هیچ نمی‌دیدم، اما یک چیز را می‌دانستم. این‌که از لحظه‌ی جدایی از قبر او، آن‌جا که آن سایه را مسخ خود کرده بودم، به گونه‌ای تلخ، بادبان بی‌حس‌وحال شب را پشت سر خود می‌کشیدم.
‏جهان به نظر خالی از انسان می‌رسید. حومه‌ی شهر، پهنه‌ای وسیع و پوشیده از کثافت بود و شهر، کوهستانی پست از ویرانه‌ها که بسیار دور به نظر می‌رسید، اما مخفیانه و ناگهان نزدیک شده بود. چندبار سر جای خود ایستادم، حس کردم که تاریکی چگونه پشت سرم متوقف می‌ماند، متراکم می‌شود و به گونه‌ای تمسخرآمیز تأمل می‌کند و سپس مرا با فشار لطیف و جبری خود پیش می‌راند.
‏تنها در این لحظه بود که حس کردم، عرق از سراپایم چون سیل جاری است. حرکتم به سختی صورت می‌گرفت، باری که با خود می‌کشیدم، سنگین شده بود، بار جهان. من با ریسمانی نامرئی به آن وصل شده بودم و آن بار نیز به من متصل شده بود و اکنون مرا به شدت می‌کشید، درست همان‌گونه که باری لغزنده قاطری را به طرزی غیرقابل اجتناب به درون دره‌ای می‌کشد، با تمام قوا علیه آن ریسمان نامرئی قد راست کردم، قدم‌هایم کوتاه و نامطمئن شده بودند، درست مانند حیوانی مأیوس، خود را به درون‌بندی خفه‌کننده می‌انداختم. زمانی که بار دیگر قدرتی یافته و بالاتنه‌ام را صاف کردم، به نظرم رسید که پاهایم در زمین فرو می‌روند، تا این‌که ناگهان حس کردم که دیگر نمی‌توانم تحمل کنم و ناگزیرم سر جای خود بایستم. این قدرت و تأثیر باری بود که بر دوش داشتم و مرا بر جای، میخ‌کوب کرده بود. احساس از دست دادن تعادل را باور کردم، فریادی کشیدم و خود را بار دیگر به افسارهای بی‌شکل سپردم، با صورت به زمین افتادم. بندها گسستند.
‏رهایی گوارا و ناگفتنی پشت سرم و پیش دیدگانم پهنه‌ای روشن ساخت که اکنون او بر آن ایستاده بود، او که آن پشت، درون آن قبر اندوهناک و در زیر گُل‌های کثیف خوابیده بود. اکنون این او بود که با چهره‌ای خندان به من می‌گفت: «برخیز عزیزم، برخیز دیگر.» اما من خود پیش از این ایستاده و از نزدش دور شده بودم.

هاینریش بل

برگرفته از كتاب:
 ادگارآلن‌پو- توماس مان و ... ؛ در قلمرو مرگ؛ برگردان رضا نجفی و پریسا رضایی؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر چشمه 1388.


كلمات كلیدی : داستان ، هاینریش بل ،

دختر

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی
دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود

عرفان نظرآهاری


كلمات كلیدی : داستان ، قطعات ادبی ، عرفان نظرآهاری ،

عرب دوست

بازپرس پرسید:
‏- چرا این آقا را زدید؟ چترباز جواب داد:
‏- برای اینکه او روشنفکر دست چپی است. من این جور آدم‌ها را خوش ‏ندارم.
‏بازپرس گفت:
‏- نه بابا، آزارشان به مگس هم نمی‌رسد. آدم‌های خوبی‌اند.
‏روشنفکر گفت:
‏- اجازه می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
‏- خواهش می‌کنم.
‏روشنفکر یک مگس از هوا گرفت و به دهان انداخت و جوید و گفت:
‏- ملاحظه می‌فرمایید که ما از خشونت باک نداریم. ما به فاشیسم اجازه‌ی عبور نمی‌دهیم.
‏بازپرس با تشدد پرسید:
‏- کی به شما گفت که این مگس فاشیست است؟
‏روشنفکر درماند. چترباز گفت:
- این کارها را می‌گویند خشونت!
بازپرس با ملایمت گفت:
‏- شما به ضرر خود ‏اقدام کردید.
‏آتش از چشم‌های روشنفکر زبانه کشید. مردی رنگ پریده و لاغراندام بود. ‏دست‌های سفیدی داشت. یک مگس دیگر از هوا در ربود و با ولع جوید.
بازپرس گفت:
‏- شما وضع خود را وخیم می‌کنید.
چترباز گفت:
‏- برایش مهم نیست. این آدم‌ها تشنه‌ی خون هستند.
چترباز هم مگس از هوا گرفت و میان مشت و سبابه نگه داشت. با ظرافت، ‏با نوک لب‌ها، بوسه‌ای بر بال‌های او زد و آزادش کرد و گفت:
‏- آقای بازپرس، تفاوت رفتار این مرد را با رفتار من یادداشت بفرمایید. بازپرس گفت:
‏- یادداشت کردم. چترباز گفت:
‏- همین آدم‌ها هستند که ما را متهم می‌کنند که الجزایر را به خاک و خون کشیده‌ایم.
‏روشنفکر که هوا را پس می‌دید، هی مگس می‌گرفت و می‌خورد. جنون خشونت گرفته بود. اشک می‌ریخت و به روی خود چنگ می‌زد و در صحنِ دادگاه به دنبال مگس‌ها از این سو به آن سو می‌دوید. بازپرس به او گفت:
‏- آرام بگیرید!
‏ روشنفکر آرام گرفت. فریاد زد:
‏- من با شکنجه مخالفم. زنده باد الجزایر آزاد! چترباز در گوش بازپرس گفت:
‏- از عرب‌ها بدش می‌آید.
‏بازپرس با صدای محکم گفت:
‏- الان امتحان می‌کنیم. آهای، ژاندارم‌ها، عرب را وارد کنید.
‏عرب با گیوه ‏و قبا و فینه، و یک لنگه قالی روی دوش، وارد شد. بازپرس از روشنفکر پرسید:
‏- آیا این آقا را دوست می‌دارید؟ روشنفکر جواب داد:
‏- من او را محترم می‌شمارم. من در وجود او به نوع بشر احترام می‌گذارم و تا وقتی که این شخص برده و اسیر است، من آزاد نخواهم بود. من در این راه کوشش می‌کنم که الجزایر از یوغ استعمار آزاد شود و با فرانسه، بر اساس تساوی، روابط اقتصادی و فرهنگی برقرار کند
دهان چترباز به اندازه‌ی درِ کلیسا گشاد و چشم‌هایش از ته نعلبکی درشت‌تر شده بود. زیر لب غرید که این حرف‌ها همه از روی پدرسوختگی و حقه بازی است.
‏- دست‌تان انداخته است، آقای بازپرس.
بازپرس از نو، رو به روشنفکر کرد و فریاد زد:
‏- ساکت شوید! آخر معلوم نشد که شما عرب را دوست دارید یا نه...
موضوع، دوست داشتن نیست! دوست داشتن یعنی تحمیق کردن.
چترباز گفت:
- آقای بازپرس، یادداشت بفرمایید که این مرد می‌گوید الجزایری‌ها احمق‌اند!
بازپرس گفت:
- یادداشت کردم.
روشنفکر گفت:
- تحمیق در معنای هگلی و مارکسیستی کلمه.
چترباز گفت:
- کمونیست هم هست. یادداشت بفرمایید.
بازپرس گفت:
- یادداشت کردم.
روشنفکر گفت:
در معنای فلسفی کلمه.
چترباز گفت:
این یعنی که ما را احمق تصور کرده است!
بازپرس به روشنفکر گفت:
- صاف و پوست کنده حرف بزنید. به این سؤال من جواب دهید؛ آیا عرب را دوست می‌دارید، آره یا نه؟
روشنفکر از سر لج گفت:
- نه!
‏بازپرس گفت:
- متشکرم.
‏به چترباز که کلاهش را در دست می‌چرخاند، رو کرد و گفت:
‏- شما چطور، سرکار سرجوخه، آیا شما عرب را دوست می‌دارید؟
سرجوخه خبردار ایستاد و گفت:
- من عرب را دوست می‌دارم و حاضرم آن را ثابت کنم!
بازپرس گفت:
- ثابت کنید.
چترباز نزدیک عرب رفت.
- اسمت چیست؟
- محمد، جناب سرگرد.
- اهل کدام ولایتی؟
- اهل بلده جناب سرگرد.
- من بلده را دیده‌ام. یک میدان قشنگ دارد و یک خیابان که می‌رسد به سربازخانه.
- بله همین طور است، جناب سرگرد.
- قالی‌ات را چند می‌فروشی؟
پنجاه هزار فرانک، جناب سرگرد.
- من سه هزار فرانک می‌خرم.
- اختیار دارید جناب سرگرد. بیست و پنج هزار فرانک.
- سه هزار!
- دوازده هزار!
- سه هزار!
- شش هزار!
- سه هزار!
- چهار هزار!
- سه هزار!
- سه هزار و پانصد!
- سه هزار!
- سه هزار و دو فرانک!
- سه هزار!
- خوب, ورش دار، جناب سرگرد! خیرش را ببینی.
چترباز سه اسکناس هزاری از کیفش درآورد و عرب آنها را لای قبایش ناپدید کرد.
بازپرس گفت:
- شیرین معامله کردید.
چترباز گفت:
- شیرین؟ این قالی در الجزایر، هزار چوب بیشتر نمی‌ارزد! مگر اینطور نیست، محمد؟
- نیش عرب تا بناگوش باز شد، ولی جوابی نداد.
- دو هزار فرانک کلاه سرم گذاشت، ولی مهم نیست. من او را دوست می‌دارم.
بازپرس گفت:
- آقای محمد، آیا سرکار سرجوخه شما را دوست می‌دارد؟ بدون ترس و ملاحظه جواب بدهید.
- بله، آقای بازپرس.
- آقای محمد، به عقیده‌ی شما آیا روشنفکر دوست‌تان می‌دارد؟
- آقای روشنفکر گفت که من احمقم. مرا دوست نمی‌دارد!
- ببخشید، آقای محمد، من گفتم که الجزایر باید آزاد شود و روابط اقتصادی و فرهنگی با فرانسه برقرار کند.
بازپرس فریاد زد:
- کارشناس را وارد کنید!
کارشناس وارد شد.
‏- آقای کارشناس، این قالی چند می‌ارزد؟
‏کارشناس عینکش را عوض کرد و دست به قالی کشید:
- هزار و پانصد فرانک، آقای بازپرس.
‏- متشکرم، محاکمه تمام شد. سرکار سرجوخه، شما آزادید.
روشنفکر از ته جگر فریاد برآورد:
‏- یک بار دیگر عدالت در کشور ما به لجن کشیده شد.
‏- آهای ژاندارم‌ها، این شخص را توقیف کنید! به حکم قانون، شما را به جرمِ توهین به دستگاه عدالت بازداشت می‌کنم.
‏روشنفکر را کشان‌کشان بردند. عرب، فینه را از سر برداشت و سبیل‌های مصنوعی‌اش را با یک ضرب دست از جا کند و قبا را از دوش افکند. کتش را جمع و جور و کمرش را محکم کرد و با لهجه‌ی شهرستانی گفت:
‏- مرخص می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
‏- خواهش می‌کنم، سرکار ژاندارم.
‏- فردا، آقای بازپرس؟ آیا فردا هم باید لباس عربی بپوشم؟
‏- صبر کنید تا من پرونده را ببینم... بله، فردا سه تا روشنفکر را محاکمه می‌کنیم. ساعت پانزده حاضر باشید. سرکار ژاندارم، یادتان باشد که این دفعه سه تا قالی بیاورید.
ژان کو
 روزنامه‌نگار و رمان‌نویس فرانسوی (1961- 1925)
بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه؛ برگردان ابوالحسن نجفی؛ چاپ سوم؛ تهران: انتشارات نیلوفر 1388.


كلمات كلیدی : داستان ، ژان کو ، عرب دوست ،

نشانه های مقصر

کتاب را می‌بست و می‌رفت، بی‌هیچ نشانه‌ای، کارتی، کاغذی، تاکردن صفحه‌ای. کتاب را می‌بست و می‌رفت و وقتی برمی‌گشت، کتاب را از همان صفحه‌ای که بسته بود، بازمی‌کرد. هیچ وقت اشتباه نمی‌کرد، چون برای هر شماره صفحه‌ای، داستانی می‌ساخت؛ برای صفحه‌ی 35، داستان زن بلندقدغمگین 35 ساله‌ای که آرام ارام در خیابانی خلوت قدم می‌زند؛ برای صفحه‌ی 122، داستان یک کلاغ که روی سیم برقی با چهار گنجشک می‌نشیند و دوبار قارقار می‌کند؛ برای صفحه‌ی 731، داستان هفت برادر ماهیگیر که سه نفرشان در دریا غرق می‌شوند و تنها چهار نفر به خانه برمی‌گردند؛ برای صفحه‌ی 111، داستان سه تیر چراغ برق محله‌ی قدیم‌شان که چوبی بودند و می‌شد بغل‌شان کرد، گوش به تن‌شان چسباند و صدای موذی جریان برق را در رگ‌هایشان شنید؛ برای صفحه‌ی 251‏، داستان دو مردی که دلباخته‌ی یک زن هستند. کتاب را که می‌بست، زن در خیابان راه می‌رفت، کلاغ و گنجشک‌ها ساعت‌ها روی سیم برق می‌نشستند، برادرها در توفان اسیر می‌ماندند، تیرهای چوبی جریان برق را تحمل می‌کردند و دو مرد عاشقانه به یک زن می‌نگریستند تا او برگردد، دستی به کتاب بکشد، چند ثانیه‌ای به سقف خیره شود، لبخندی بزند و کتاب را از همان صفحه‌ای که بسته بود، باز کند.
‏اولین نشانه‌ی کتاب را که خرید، همه چیز عوض شد؛ نه تنها داستان‌های كوچک یادآوری ازیادش رفتند که داستان‌های بزرگ زندگی خودش را هم آرام آرام از یاد برد.

ساراکریم زاده

برگرفته از:
ویژه‌نامه‌ داستان، خردنامه همشهری؛ شماره 61؛ آبان 1389؛ صفحه‌ی 190.


كلمات كلیدی : داستان ، ساراکریم زاده ، نشانه ها ،

یک تیکه کاغذ

یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت می‌خواست مجموعه‌ای از نوشته‌ها و طراحی‌های خود را درباره آسمان‌خراش‌های نیویورک، بسته‌بندی کند. برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازه‌ای باز
نبود. به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت. او فکر کرد در آنجا می‌تواند کمی کاغذ پیدا کند....
وقتی به آنجا رسید پسربچه‌ای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بسته‌بندی بود. آقای ویلیام از پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست. یک تکه کاغذ بسته‌بندی!
آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چه‌طور از آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم منظورم چیست.
آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو آسمان‌خراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت 1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت!


كلمات كلیدی : داستان ، کاغذ ،

نهمین در بهشت

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت
خدا گفت: دیگر تمام شد.دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را  بچشد، آسمـان برایش تنـگ .
فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و...
شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر .... فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم .  شاعر گفت : نه . تو فرشته ای و عشق کار تو نیست . فرشته اصرار کرد واصرار کرد .
شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟
اما فرشته باز هم پافشاری کرد . آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد.
فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش . من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم . آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟
_ پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !
 پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود ! و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد . فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط !  فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت . اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست!
عرفان نظر آهاری

پی نوشت: این داستان به نام عرفان نظر آهاری برایم فرستاده شده بود!


كلمات كلیدی : داستان ، عرفان نظر آهاری ، نهمین در بهشت ،