تبلیغات
روانشناسی و عشق و داستان - مطالب ابر حکایت
راز

شارل اول استوارت پادشاه انگلستان، تخت و تاج و سر خود را از دست ‏داد به علت اینکه یک راز را برملا و آشکار ساخته بود. شارل تصمیم گرفته بود که رؤسای شورشیان را ولو اینکه در پارلمان هم باشند توقیف سازد، اما او بی‌احتیاطی کرد و این تصمیم خود را با زن زیبا و جذاب و فتان خویش ملکه «هانریت دوفرانس» درمیان گذاشت.
ملکه که از این خبر به وجد و شعف آمده بود، آن را به یکی از خانم‌هایی که ملازم خدمت وی بودند و به وی اعتماد داشت گفت و آن خانم از آن جهت که با دسته‌ی مخالفان مخفیانه ارتباط داشت فوراً خبر را به نحوی به اعضای پارلمانی که مورد تهدید توقیف بودند رسانید. نتیجه آن شد که وقتی شاه درصدد اجرای تصمیم نهایی خویش برآمد و خواست، اعضای پارلمان را توقیف کند، پرندگان از قفس پریده بودند و ملت سر به اغتشاش برداشته بود!

آندره موروآ


كلمات كلیدی : حکایت ، آندره موروآ ،

مثال روشنفکری



استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود.
شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد.   پس مدتی  شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند.
پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟  شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.
تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگرپس از کمی فکر با اعتراض گفتند ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.
شیوانا گفت: خب حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! د رجوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند. مگر آنکه مثل بعضی از شما به  ضرر آن هم فکر کنند


كلمات كلیدی : حکایت ، مثال روشنفکری ، شیوانا ،

امروز

«جان وودن»، یکی از موفق‌ترین مربیان بسکتبال دانشگاه UCLA امریکا بوده است، و تیم او طی دوازده سال، برنده‌ی ده مدال قهرمانی شده است.
‏«وودن» موفقیت خود را مدیون یک نصیحت فیلسوفانه می‌داند که در زمان کودکی از پدرش شنیده است، و آن این است که: «از هر روز خود یک شاهکار بساز!»
‏به همین دلیل برخلاف مربیان دیگر که تیم خود را برای موفقیت‌های آینده تعلیم می‌دادند، وودن، آن‌ها را برای همین امروز آماده می‌کرد و تمرین روزانه‌ی آن‌ها در زمین دانشگاه هر روز به همان اهمیت مسابقه‌ی نهایی تلقی می‌شد.
او می‌گفت، چرا امروزی را که در آن هستیم به یک روز پر افتخار تبدیل نکنیم؟ و به همین جهت هیچ دلیلی نداشت که امروز هم به سختی همان روز مسابقه‌ی نهایی بازی نکنند.
‏او می‌گفت: «هر ورزشکاری وقتی که شب‌ها به رخت‌خواب می‌رود، باید فکر ‏کند که امروز، یکی از بهترین روزهایم بود!»


كلمات كلیدی : حکایت ، امروز ،

دو خواهر

دو خواهری که از دید درجه‌ی زیبایی سنتی، فرسنگ‌ها با هم فاصله دارند. جكی، دختری است با قامتی بلند و اندامی تراشیده چون مجسمه، با چشمان آبی و رفتاری جذاب، باسلیقه و شیك‌پوش. دختری چنان خیره‌کننده که در حال عبور از خیابان، مردم به تماشایش برمی‌گشتند، می‌گفتند که حتماً ستاره‌ی سینماست.
‏اما کریستین، همان بود که به زبان خودمان آن‌ها را پسر صفت می‌نامیم. ریزنقش، و با ظاهری ساده که به ندرت، زحمت شیك پوشیدن یا اندکی آرایش را به خود می‌داد. هیح‌کس کریستین را با یک ستاره‌ی سینما به اشتباه نمی‌گرفت.
‏جکی دو بار ازدواج کرد، کریستین ازدواج نکرد. جكی همیشه در احاطه‌ی دوستانی بود که از او تقاضا می‌کردند با آنان به گردش و تفریح برود؛ برای کریستین چنین اتفاقی انگشت‌شمار پیش آمده بود. گرچه با قضاوت روی ظاهر محکم کریستین، هیچ‌کس چنین انتظاری از او نداشت، اما در اسارت سایه‌ی جكی، او بیشتر اوقاتش را در مقایسه‌ی خود و خواهر بزرگترش می‌گذراند، از بی‌انصافی در تقسیم سهمیه‌ی ژن در وجود خودش و جکی می‌نالید.
‏زمان چندان درازی نگذشت که سرانجام، کریستین روزی نشست و فهرستی از محسنات خود نوشت، و همین‌طور از برکاتی که او را یک دختر استثنایی می‌ساخت، و توانست موهبت‌های منحصر به فرد خود را تشخیص دهد و دست از مقایسه با جكی بردارد. متوجه شد كه استعداد طبیعی‌اش در ورزش، استعدادی واقعی است که می‌تواند در آن سرآمد باشد و لذتش را ببرد، و همین‌طور خدا موهبت رسیدگی به اطرافیان را به او داده است. با وجود اینکه می‌دانست که احتمالاً هرگز نخواهد توانست مثل جکی سرها را به سوی خود بچرخاند، اما از نظر شكل جسمانی از بسیاری چیزها در وجود خود قدردانی می‌کرد و خوشحال بود که فهرستش، فهرستی بلندبالا است. درس کریستین، آموختن این نکته بود كه تنها به این علت که برداشتش از چیزی منصفانه نبوده است، دلیل نمی‌شود كه خود را در بی‌عدالتی ظاهری آن غرق کند.


برگرفته از كتاب:
كارتر- اسكات، شری؛ اگر زندگی بازی است این قوانینش است؛ چاپ پنجم؛ برگردان مریم بیات و مهدی قراچه‌داغی؛ تهران: نشر البرز 1387.


كلمات كلیدی : حکایت ، دو خواهر ،

آرامش سنگ یا برگ

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود
مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال پریشانش شدو کنارش نشست مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟
مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت
مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم
مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری
زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟
پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق
رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت دوست من ....برگ یا سنگ بودن انتخاب با توست...


كلمات كلیدی : حکایت ، سنگ ، برگ ،

سولون، كرزوس، كوروش بزرگ

آورده‌اند که: وقتی، سولون آمده بود به شهر «ساردیس»، پایتخت دولت «لیدی»، که از دولت‌های واقع در آسیای صغیر بوده است. پادشاهی که در آن موقع در ساردیس سلطنت می‌کرد، «کرزوس» نام داشت و بسیار متمول بود. گنج‌ها و ذخایر بسیار داشت و به تموّل خود می‌بالید. چون سولون، مردی حکیم و معروف بود، کرزوس، او را بخواند و نوازش و احترام کرد و گفت: او را ببرید که گنج‌ها و خزینه و ذخایر مرا ببیند، بردند و دید. چون برگشت، کرزوس پرسید: چه دیدی و چگونه بود؟ سولون تحسین کرد، ولی نه آن‌سان که کرزوس متوقع بود. پس کرزوس پرسید: آیا خوشبخت‌تر از من کسی را در عمر خود دیده‌ای؟ سولون گفت: در ولایت ما شخصی تلوس نام، مرد نیکی بود و فرزندان صالح داشت و دست تنگی نکشید و در جنگی که برای ‏دفاع از وطن خود می کرد، کشته شد. من آن شخص را خوشبخت می‌دانم. کرزوس از بی‌عقلی سولون متعجب شد و گفت: پس از او، که را خوشبخت‌تر از من دیدی؟ سولون حکایت کرد: از دو جوان که مادر پیری داشتند و در موقعی که آداب مذهبی بزرگی در معبد شهرشان به عمل می‌آ‌مد، پیرزن میل داشت آنجا حاضر شود، قدرت نداشت که پیاده برود، وسیله‌ای هم برای رفتن نبود، یعنی چهارپا حاضر نداشتند که به ارابه ببندند و او را ببرند، چون اظهار تأسف از ناتوانی خود به رفتن به معبد کرد، پسرها گفتند اسب نداریم، اما خود، از اسب کمتر نیستیم. پس خود را به جای اسب به ارابه بستند و مادر را بردند. پیرزن بسیار خوشدل شد و در معبد دعا کرد که خداوند، بالاترین سعادت‌ها را به فرزندان او بدهد. بامداد که از خواب برخاست، دید هر دو پسرش مرده‌اند. دانست دعای او مستجاب شده و فرزندانش سعادتمند بودند که بعد از این عمل بزرگ، خداوند مجال‌شان نداد که زنده بمانند و باز در دنیا گناهکار شوند و فوراً آنها را به بهشت برد.
حوصله‌ی کرزوس از این داستان‌ها تنگ شد و گفت: این سخن‌ها ‏چیست!؟ من با این همه دارایی و گنج‌ها و جواهر از این اشخاص گمنام، سعادتمندتر نیستم؟ حکیم گفت: به سعادت کسی جز پس از مرگ نمی‌توان حکم کرد. من تو را از خوشبخت‌ها نشمردم. برای اینکه نمی‌دانم در آینده به سرت چه می‌آید. کرزوس از این سخن رنجید و سولون را به خواری روانه کرد، اما چیزی نگذشت که معلوم شد حق با حکیم بود. یعنی کوروش، مؤسس سلطنت ایران پیدا شد و لیدی را گرفت و کرزوس را گرفتار کرد و خواست زنده بسوزاند. توده‌ای هیزم فراهم کردند، در آن موقع سخن سولون به یاد کرزوس آمد که گفته بود: تا سرانجامِ کسی را ندانی، نمی‌توان حکم کرد که خوشبخت است یا نیست. پس چندین بار فریاد کرد: «سولون»، کوروش گفت: ببینید چه می‌گوید؟! او را آوردند. پرسید: چه گفتی؟ داستان را گفت و کوروش عبرت گرفت و به همین سبب از سر خون کرزوس درگذشت.

Solon: جدّ مادری افلاطون كه مقام حكمت داشت.

برگرفته از دیباچه كتاب:
افلاطون؛ ضیافت؛ برگردان محمدعلی فروغی؛ چاپ دوم؛ تهران: انتشارات جامی 1386.


كلمات كلیدی : حکایت ، سولون ، كرزوس ، كوروش بزرگ ، افلاطون ،

شیطان و فرعون

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.



كلمات كلیدی : حکایت ، شیطان ، فرعون ،